اکثر مردم واژه “سایبورگ” را با فیلمهای علمی-تخیلی و آخرالزمانی پیوند میزنند و خاستگاه علمی و دقیق آن را فراموش کردهاند.
در سال ۱۹۶۰، مانفرد کلاینز و ناتان کلاین این اصطلاح را ابداع کردند نه برای خیالپردازی درباره رباتهای نابودگر فلزی، بلکه برای حل یک معمای حیاتی در فیزیولوژی هوافضا: چگونه هومئوستازیِ ظریف و شکننده زیستی میتواند در خلأ بیرحم و خشن فضا دوام بیاورد؟
پاسخ سایبرنتیک شگفتانگیز بود: یک حلقه بازخورد خودتنظیمگرِ برونزا که بهشکلی هماهنگ با هسته بیولوژیک انسان ادغام میشود—تا بدن را با ماشین سازگار کند، نه اینکه گوهر انسانی را از میان بردارد.
اکنون که بر آستانه اکتشافات میانسیارهای طولانیمدت و رابطهای عصبی پیشرفته ایستادهایم، باید به تز بنیادین نوربرت وینر در باب کنترل و ارتباطات بازگردیم. سایبورگِ واقعی به معنای کنار گذاشتن طبیعت زیستی ما نیست؛ بلکه تعادل غایی سایبرنتیکی میان تابآوری بیولوژیک و دقت ماشین است.
اگر سرنوشت بشریت عبور از مغاک کیهان است، ما نه بهعنوان موجودات صرفاً زیستی و نه در هیبت هویتهای سنتتیکِ بیروح سفر نخواهیم کرد؛ ما در قالب سامانههای کالیبرهشده سایبرنتیکی راهی خواهیم شد—جایی که اخلاق، مهندسی و حقوق باید بر تکتک حلقههای بسته حاکمیت داشته باشند.